بعد از یک روز طولانی، پر از گاز اشک آور و باتوم و آدمهای تشنه به خون، پر از مرد و نامرد و ترس و امید، وقتی یواش یواش صدای شلیک گلولهها ساکت میشد و آتشهای روشن شده در خیابانها بدون مراقبت خاموش میشدند، وقتی تعقیب و گریز و هیاهو به پرسه زدن در آرامش بعد از ظهر عاشورا تبدیل شد، بعد از چند سال از اطراف میدان فردوسی میگذشتم.

شاید برای خیلیها میدان فردوسی یادآور آن مجسمه باشد. پیرمردی
بزرگ و بچهای کوچک. برای بعضیها صدای وزوز دلار فروشها که هر چند قدم به گوش آدم
میرسد. ولی غیر از اینها میدان فردوسی یک داستان دیگر هم
داشت. آنهایی که از گذشته چیزهایی به یاد دارند حتماً زن سرخ پوش میدان خاطرشان
هست. وقتی هنوز آنقدر بزرگ نشده بودم که بیتوجه به آدمها
از خیابانها بگذرم، توی میدان همیشه زنی را میدیدم که با لباسهای قرمز و رفتار
خاصش کاملاً از بقیه متمایز بود. شاید شکل یک دیوانهی ولگرد یا یک گدای بیخانمان.
خیلیها وقت رد شدن از آنجا او را به همدیگر نشان میدادند.
- آره اینه. این همونیه که بهت گفتم.
خوب یک روز هم یک نفر او را به من نشان داد و همین را گفت. قصهی زن سرخپوش میدان
فردوسی را قدیمیهای میدان هنوز هم یادشان هست:
«سالها قبل یه جایی یه دختر جوون عاشق پسری بود. پسر رنگ قرمز رو دوست داشت و دختر همیشه برای دیدن اون لباسهای قرمز میپوشید. یه روز که قرار بود همدیگه رو ببینن قرار شد که دختر برای دیدن اون پسر بیاد میدون فردوسی. دختر اون روز هم مثل همیشه قرمز میپوشه و میآد سر قرار ولی خبری از پسره نمیشه. دختر روز بعد هم میآد همونجا. و روز بعد، و روز بعد… ولی از اون پسر دیگه خبری نمیشه. ٣٠ سال، ٤٠ سال، دیگه اون یه زن مسن شده بود. حالا همه قصهی بانوی سرخپوش تو میدون فردوسی رو میدونستند. اون سالها سر قرار قدیمی منتظر نشست. حالا مردم اونو به بقلدستیشون نشون میدادن: ایناهاش! این همون زن سرخپوشه.»
بعضی وقتها کسی پیدا میشد و با او مصاحبه میکرد. یکی دو بار هم در موردش فیلمهای کوتاهی ساخته شد. کاسبهای محل میگویند که زنها برای بانوی سرخپوش پارچه قرمز نذر میکردند. نذرشان که قبول میشد، برایش پارچه قرمز میخریدند. زنهایی که میشناختندش میگویند یک دختر بشاش و پرانرژی ولی ساده و بیتکلف بود که اینجا از راه گدایی زندگی میکرد.
در فیلم مستند "بگذار تا همیشه" (اكرم بهرامیان، ١٣٧٩، ٣٢ دقیقه) کارگردان سعی میکند رد پایی از او پیدا کند. از خیلیها پرسیده میشود و به خیلی جاها سرک میکشد اما اثری از او نیست که نیست. همه میگویند که سالها چنین کسی اینجا بوده. قدیمیترها داستان زندگی او را هم به خاطر دارند ولی ظاهراً برای پیدا کردنش دیر شده است.
اما در فیلم "تهران امروز،
تصاویر یك شهر" ساخته خسرو سینایی (١٣٥٦)
مصاحبهای با او هست:
- میگن شما عاشقید، درسته؟
- نه، تو جوونیهام بودم.
- میگن همیشه لباس قرمز میپوشید! چرا؟
- چون اگه یه روز گذارش به میدون فردوسی افتاد… شاید منو با
همون لباسی که با هم قرار گذاشتیم سر قرارمون ببینه و بشناسه.
جمعه، ۱۱ دی ۱۳۸۸
مرسی علی جان.
امیدوارم یه روز برسه که بشه با آزادی و بدون این دغدغهها بنویسیم.
پنجشنبه، ۱۰ دی ۱۳۸۸
قشنگ وبلاگت. هم طرحش هم مطلباش فکر میکردم فیلتر باشه . چون مطلبی از آفتابکاران داخلش بود.
خسته نباشی